زندگی را با شادی و غمگینی فصل هایش تفسیر می کرد...
و نمی دانست روزی که می رود قرعه به نام کدام فصل می افتد؟
شاید باز هم نمی خواست باور کند که
سال هاست فصل های زندگی اش تمام شده اند!
پاییز رفت و باز جاده لحظه ها
بی عبور ماند...
و باز شبی به وسعت احساس
نغمه با هم بودن سر داد.
یلدا مبارک
دلم را شکستی و دردم فزودی
در باغ حسرت به رویم گشودی
چه بودم به چشم تو، موری و خاری
ندانم ولی تو چه کردی؛ چه بودی ؟
به چشم تو نوری که دل می رباید
به نازی و رازی دلم را ربودی.
□
تو را با هزاران ستاره سرودم
مرا در میان شررها سرودی
تو را همچو پروانه در دامن گل،
ولیکن... گذر کردی از من به زودی
کشیدم تو را سبز بر شاخ هستی
کنار درختی و بر زنده رودی
چه شد حاصل از این همه کوشش من؟
فرو شد به چشمم همه گرد و دودی
به امید آن که طلوعی ببینم ...
بجز این غروبم، چه سویی، چه سودی؟
پاییز ۹۰
سروده عزیزاله منتقمی
آخر چقدر اشک بریزم؟ بیا! بیا!
ای مهربان، بخاطر روی خدا بیا
یا صاحب الدقائق القدسیهٌ من سماء
یا صاحب اللطایف اعلی، بیا، بیا
آخر بخاطر همه این جمعه ها که رفت
محض خدا و غربت این جمعه ها، بیا
ما منتظر! و چشم جهانی به راه توست
بازآ و شور و غلغله ای کن به پا، بیا.
کشتی ما شکسته ز توفان و موج و خون
بهر نجات کشتی ما- ناخدا- بیا
دستی ز غیب بهر نجات است و تکیه گاه،
ای تکیه گاه و ناجی مشکل گشا، بیا
بیگانه ایم! تا چه شود بعد ازین به دهر
ای یار خوب و همره نام آشنا، بیا
زیبا نمی شود رخ گیتی بدون تو
ای از تمام زشتی دنیا جدا، بیا.
یک بود و یک نبود، شروع رمان عشق
ای فصل آخر "قصص الانبیا"، بیا
ای منتهای خوبی و ای لطف جاودان
ای باخبر ز مبدا و هر انتها، بیا
یکدم نگاه ساده به ما خاکیان فکن
اعجاز پاک و مظهر "جود و سخا"، بیا
از بر شدند شعر تو را این فرشتگان
ای جذبه ی دل و غزل و کهربا، بیا
امید آن که دوست خبر آورد مرا ...
این بار محض خاطر اشک (صبا) بیا.
عزیزاله منتقمی- تنکابن
خدمت دوستان گرامي عرض سلام دارم، اميدوارم در دنياي مجازي ولي پر رونق اينترنت
مطالب مورد نظرتان را يافته و بهره لازم را كسب نماييد. پوزش از اينكه مدتي است اين
وبلاگ كه قريب به پنج سال فعال بوده، اكنون با فاصله زماني زياد به روز ميشود.
به زودي چندين پست از اشعار چاپ شده جديدم را ارسال خواهم كرد .
با سپاس از مهرباني شما
یکـی را عسـس دسـت بر بسـته بود
همـه شــب پریشـان و دلخـستـه بود
به گـوش آمــدش در شــب تیـره رنگ
که شخـصی همی نالد از دست تنگ
شنید این سخن دزد مسکین و گـفت
ز بیچــــارگی چنـــد نالـــی بخــفت
برو شــکر ایــزد کــن ای تنــگدست!
که دستت عسس تنگ برهم نبست
مکـــن نـالــه از بینــوایی بســی
چــو بینـــی ز خــود بینــواتر کــسی
(بوستان سعدی / باب هشتم/ شُکر عافیت)

وی در انواع شعر فارسی طبع آزمایی کرده و از همه آنها کم و بیش موفق بیرون آمده است.
آثار وحشی بافقی:
مثنوی های فرهاد و شیرین(به استقبال از نظامی)، ناظر و منظور، خلد برین
دیوان وی مشتمل بر غزلیات، قصاید، قطعات
ترکیب بندها و ترجیع بندها
و همچنین رباعی هایی ارزنده.
غزلی کوتاه از این شاعر می خوانیم:
جانا چه واقع است بگو تا چه کرده ایم
با ما چه شد که بد شده ای ما چه کرده ام
آیا چه شد که پهلوی ما جا نمی کنی
از ما چه کار سر زده بیجا چه کرده ایم
بندد کمر به کشتن ما هر که بنگریم
چون است ما به مردم دنیا چه کرده ایم
((وحشی)) به پای دار چو ما را برند خلق
از بهر چیست این همه غوغا چه کرده ام.