تبليغاتX
همايون صبا(سروده های عزیز اله منتقمی)

همايون صبا(سروده های عزیز اله منتقمی)

شعر

تضمینی از غزل شیخ اجل سعدی شیرازی

/8/88  تنکابن

سروده عزیز اله منتقمی

 

 

بیـا  ای  مهـربـان  آخـر  تــو  نـور  دیـده ی  مـایی

بــود چشمـم بـه در هــر شب  کـه از راه  وفا آیی

که هـر جـا بنگرم در دیده ام،  ای دوست،  پیدایی

(نـه تنهـا  من گـرفتـارم  بــه  دام  زلـف  زیبــایی)

(که هـر کس بـا دلارامـی سری دارند و سودایی)

 

هزاران اشک و ماتم هر شبی در چشم من باشد

شـرار و شعله سـوزنده،  جـدا جـان از  بـدن باشد

بیـا ای گـل که  صـد ناز انـدر آن  اندام و  تن باشد

(قریـن  یـار   زیـبا   را   چـه  پــروای  چمن باشد)       

(هـزاران  سـرو  بستـانـی  فــدای  سـرو بالایـی)

 

ملامـت گویـدم  آن کـس کـه دارد مونسـی در بــر

نـدارد حـرف عشـق و  عاشقــی را  جمـله  او باور

چــرا در گـوش او خــوانـم ز راز  عاشقــی  یکـسر!

(مـرا  نسبـت بـه شـیدایی کـنـد  مـاه  پـری پیـکر)

(تو دل با خـویشتن داری، چه دانی حال شیدایی)

 

به کـوی یـار و دلبـر،  دل شـود از طعـنـه ها ایمـن

نه دیگـر حیـله ی خـویشان و نـه صد کینه دشمن

ندانـی مدعــی  هـرگز تــو  حـال روز و شــام مـن

(همی دانم که فریادم به گوشت می رسد لیکن)

(چـه غم  آسـوده  خاطـر  را  ز حـال  ناشکیـبایی)

 

مـن آن  زیبـای را از شـوق سر تـا پا همـی بوسم

من آن ماه درخشان در بغل شب ها همـی بوسم

که پنهانـی  زنـم صد بوسـه  و  پیـدا همـی بوسم

(عجـب دارنـد یارانـم  که دستـش را همـی بوسم)

(ندیـدستنـد مسکـینان  ســری  افتــاده  در پـایی)

 

اگـر  آن یـار  مـی دارد  دمـی  قلـب  مــرا  غمگین

نـدارم شـکـوه ای زیرا که عاشق را غم است آیین

به پیش دوست می باید که بر امرش کنی تمکین

(اگـر فـرهاد را حـاصـل  نشـد  پیـونــد  بـا شیرین)

(نـه آخـر  جـان  شیـرینـش  بر آمــد در تمـنــایـی)

 

بـه راه عاشقـی هـر چنـد صـد رنـج  و  خـطـر دارد

خـوش ست آن تیـر کز چشمی بسـوی سینه می بارد

که دل خواهـان آن یاری ست بر لـب بوسه میکارد

(خـرد با عشـق می کوشد که وی را در کمند آرد)

(ولیکـن   بـر  نمــی آیـد  ضعـیفـی  بـا  تـوانـایــی)

 

مـرا عشقـی  بـود  در دل  بـه وصــل یـار  انجــامد

همان عشقـی که دل شـور و شکـوه زندگی نامد

چه بیمی گر دمی رنجی به پیش چشم دل آمد!!       

(مـرا وقـتی ز نزدیکــان مـلامـت سخـت مـی آمد)

(نـترسـم دیـگـر از بـاران کـه افـتـادم بــه دریایـی)

 

تویـی چـون آفتـاب من، خودت در شام من جا کن

تمــام شـام  تـاریـکـم ،  تـمـــام  روز  ،  زیــبـا کن

من  گمـگشته را  بـازم در  ایـن  ویـرانـه  پـیدا کن

(تو خواهی خشم بر ماگیر وخواهی چشـم برما کن)

(که ما را بـا کسی دیگر نمانده است از تو پروایی)

 

نگـو ای جـان کـه با مـا قصـد جور و این جفـا داری

(صبــا) را بشکنـی  سینــه،  دل تنگـش  بیـازاری

که مـا را تــا ابد ای  گل ؛  تو شیرینی،  تو دلداری

(نپنــدارم   کـه  سعـدی  را  بیـازاری و  بگــذاری)

(که بعـد از سایه ی لطفـت ندارد در جهـان جایی)

 

چــه بیمـی گـر شبـی دل از غـم یـارش نیاساید؟

هرآنـچـه دوست بگـزیند، هـرآنـچـه دوست فرماید

به  راه  عشـق  یـاران  تا  ابـد مهــر  و  وفــا  بایـد

(مـن آن خـاک وفــادارم کـه  از مـن بوی مهـر آید)

(وگـر بـادم بـرد چـون خـاک هر جزوی به اقصایی) 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:15  توسط عزيز اله منتقمي  | 

دو رباعی از دفتر خیام نیشابوری

گویند کسان بهشت با حور خوش است

مـن می گویـم که آب انگور خوش است

 

این نقـد بگیر و دست از آن نسیـه بــدار

کآواز دهـل شنیـدن  از دور خوش است

 

**

 

مـن  بـی  مـی  نـاب  زیسـتن  نتـوانـم

بــی  بــاده  کـشـیـد  بـار  تــن نتـوانـم

 

مـن بنـده آن دمــم کـه سـاقـی گویـد:

یـک  جــام  دگـر  بگیـر  و  مــن نتـوانـم

 

- رباعیات خیام  -

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:14  توسط عزيز اله منتقمي  | 

در هوای تصنیف و ترانه

 

فـقیـران را ،  فـقیـران را

که سر بر خشت سردی می نهند هر شب

به کابوسی،به اندوهی

گـرفـتـار  سیــاهــی  مـی شونــد هر شب

 

نگو این قصه را ای جان نمی دانی

نگـو  رنج و  عــذاب  آن نمی دانی

 

چرا خاموش از این دردی؟

چرا  دلســرد ِ دلسـردی؟

به دنبـال چـه می گردی؟

 

ترا این دین و ایمان و ؛

ترا  ایـن  قبلـه و  بـاور

به حال این ضعیفان و

به رنـگ  رویشان بنگر

 

که بس سخت است و دشوار اینچنین آزار و ویرانی

نگو این قصه را ای جان نمی دانی

نگـو  رنج و  عــذاب  آن نمی دانی

 

پـریشانــم ،  پـریشـانـم

در این عالم  نمــی مانم

رهایم کن از ایــن مـاتـم

که مرغی خسته را مانم

عزیز اله منتقمی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:12  توسط عزيز اله منتقمي  | 

تفاوت

همواره سخت باشد و

همواره دردناک.

فرق میان نگاه ما:

 

دریای شوق می شود آن چشم های تو

وقتی که دست پاک تو از دست های من،

                                       - دور می گردد.

 

اما در این غروب و نفس های سخت و تار

اندوه بی شمار

چشمم میان اشک و خون فراوان،

                             - کور می گردد!!

 

یعنی غروب من.

یعنی خزان مهر و فروپاشی و هلاک

همواره سخت باشد و

همواره دردناک.

 

سروده عزیز اله منتقمی – تنکابن

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:24  توسط عزيز اله منتقمي  | 

چون سبوی تشنه – مهدی اخوان ثالث

شعری از مهدی اخوان ثالث ، شاعر نام آشنای معاصر(1307-1369)، تقدیم نگاه پر مهر دوستداران شعر و ادبیات می گردد.

از موفق ترین سروده های شاعر می توان به  زمستان، قاصدک، آخر شاهنامه، چون سبوی تشنه، کاوه یا اسکندر و اشعار زیبای دیگر اشاره کرد.

 

مهدی اخوان ثالث

 

 

** چون سبوی تشنه

 

از تهی سرشار،

جویبار لحظه ها جاریست.

 

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب،  واندر آب بیند سنگ،

دوستان و دشمنان را می شناسم من.

زندگی را دوست می دارم؛

مرگ را دشمن.

وای ، اما - با که باید گفت این؟ - من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن.

جویبار لحظه ها جاری.

 

مهدی اخوان ثالث

تیر 1335

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 17:53  توسط عزيز اله منتقمي  | 

وعده ی ابر

من به امید یکی قطره ی باران، هر شب

ابرها را گشتم.

سر هر کوچه ی پر خواهش و تاریک و کبود

می نشستم تا صبح.

 

کاشکی می دیدی

من به اندازه ی تاریکی ابر

می شکستم تا صبح.

*

......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:5  توسط عزيز اله منتقمي  | 

غزلی با حافظ

 

 

حافظیه شیراز

 

 

گلـعـذاری  ز گلستـان  جـهـان  مــا را بس

زاین چمن سایه ی آن سرو روان ما را بس

 

مـن و  همصحبتــی  اهــل  ریـا  دورم بــاد

از گرانـان جهـــان رطـل  گــران  مــا را بس

 

قصر فـردوس به پاداش عمل می بخشـند

مـا که رنـدیم و گـدا  دیر مغـان  مــا را بس

 

بنشیـن بر لـب جــوی و  گـذر عمــر  ببیـن

کایـن اشـارت ز جهــان گـذران  مــا را بس

 

نقــد  بـازار  جهــان  بنــگر  و  آزار  جهـــان

گر شمارا نه بس این سود و زیان ما رابس

 

یار با ماست چـه حاجت که زیـادت طلبیم

دولت صحـبت آن مــونس جان  مــا را بس

 

از در خویـش خـدا را بـه بهشتم مفـرست

که سر کوی تو از کون و مکان  مــا را بس

 

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافی است

طبع چون آب و غزل های روان  مــا را بس

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 17:55  توسط عزيز اله منتقمي  | 

فریدون مشیری

فریدون مشیری (1305 – 1379) شاعر نام آشنای معاصر، از شاعرانی است که در تحول شعری روزگار ما راهی میانه برگزید. در کلیات اشعار او شاهد اشعاری هستیم در قالب های مختلف و مضامین تازه. غزل، نیمایی، رباعی، مثنوی و...

از معروف ترین سروده های فریدون مشیری می توان به کوچه، پر کن پیاله را، ریشه در خاک، ابر، آه باران، با عشق، امیر کبیر و... اشاره کرد. آثار او از هجده سالگی به طور پراکنده در مطبوعات انتشار یافت....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 13:50  توسط عزيز اله منتقمي  | 

مینیاتور و نقاشی

اثر استاد محمود فرشچیان

تصویر

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 20:15  توسط عزيز اله منتقمي  | 

غزل

دیگر به راه عشق خطرها نمی کنم

خود را میان حادثه تنها نمی کنم

 

در ظلمتی که اشک روان از نگاه هاست

آغوش عاشقانه بر آن  وا نمی کنم.

 

بیهوده باز طرح معما نکن، که من -

خود را اسیر حل معما نمی کنم

 

عشق از نگاه ماست چو سیمای آفتاب

در سینه جز طلوع، غمی  جا نمی کنم

 

اسرار سینه ام نشود فاش ،  تا ابد

آن را به هیچ وسوسه حاشا نمی کنم

 

آهسته گریه از چه کنی پیش روی من؟

دیگر تو را به شوق تماشا نمی کنم... !

 

سروده عزیز اله منتقمی

1388

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 9:20  توسط عزيز اله منتقمي  |