تضمینی از غزل شیخ اجل سعدی شیرازی
/8/88 تنکابن
سروده عزیز اله منتقمی
بیـا ای مهـربـان آخـر تــو نـور دیـده ی مـایی
بــود چشمـم بـه در هــر شب کـه از راه وفا آیی
که هـر جـا بنگرم در دیده ام، ای دوست، پیدایی
(نـه تنهـا من گـرفتـارم بــه دام زلـف زیبــایی)
(که هـر کس بـا دلارامـی سری دارند و سودایی)
هزاران اشک و ماتم هر شبی در چشم من باشد
شـرار و شعله سـوزنده، جـدا جـان از بـدن باشد
بیـا ای گـل که صـد ناز انـدر آن اندام و تن باشد
(قریـن یـار زیـبا را چـه پــروای چمن باشد)
(هـزاران سـرو بستـانـی فــدای سـرو بالایـی)
ملامـت گویـدم آن کـس کـه دارد مونسـی در بــر
نـدارد حـرف عشـق و عاشقــی را جمـله او باور
چــرا در گـوش او خــوانـم ز راز عاشقــی یکـسر!
(مـرا نسبـت بـه شـیدایی کـنـد مـاه پـری پیـکر)
(تو دل با خـویشتن داری، چه دانی حال شیدایی)
به کـوی یـار و دلبـر، دل شـود از طعـنـه ها ایمـن
نه دیگـر حیـله ی خـویشان و نـه صد کینه دشمن
ندانـی مدعــی هـرگز تــو حـال روز و شــام مـن
(همی دانم که فریادم به گوشت می رسد لیکن)
(چـه غم آسـوده خاطـر را ز حـال ناشکیـبایی)
مـن آن زیبـای را از شـوق سر تـا پا همـی بوسم
من آن ماه درخشان در بغل شب ها همـی بوسم
که پنهانـی زنـم صد بوسـه و پیـدا همـی بوسم
(عجـب دارنـد یارانـم که دستـش را همـی بوسم)
(ندیـدستنـد مسکـینان ســری افتــاده در پـایی)
اگـر آن یـار مـی دارد دمـی قلـب مــرا غمگین
نـدارم شـکـوه ای زیرا که عاشق را غم است آیین
به پیش دوست می باید که بر امرش کنی تمکین
(اگـر فـرهاد را حـاصـل نشـد پیـونــد بـا شیرین)
(نـه آخـر جـان شیـرینـش بر آمــد در تمـنــایـی)
بـه راه عاشقـی هـر چنـد صـد رنـج و خـطـر دارد
خـوش ست آن تیـر کز چشمی بسـوی سینه می بارد
که دل خواهـان آن یاری ست بر لـب بوسه میکارد
(خـرد با عشـق می کوشد که وی را در کمند آرد)
(ولیکـن بـر نمــی آیـد ضعـیفـی بـا تـوانـایــی)
مـرا عشقـی بـود در دل بـه وصــل یـار انجــامد
همان عشقـی که دل شـور و شکـوه زندگی نامد
چه بیمی گر دمی رنجی به پیش چشم دل آمد!!
(مـرا وقـتی ز نزدیکــان مـلامـت سخـت مـی آمد)
(نـترسـم دیـگـر از بـاران کـه افـتـادم بــه دریایـی)
تویـی چـون آفتـاب من، خودت در شام من جا کن
تمــام شـام تـاریـکـم ، تـمـــام روز ، زیــبـا کن
من گمـگشته را بـازم در ایـن ویـرانـه پـیدا کن
(تو خواهی خشم بر ماگیر وخواهی چشـم برما کن)
(که ما را بـا کسی دیگر نمانده است از تو پروایی)
نگـو ای جـان کـه با مـا قصـد جور و این جفـا داری
(صبــا) را بشکنـی سینــه، دل تنگـش بیـازاری
که مـا را تــا ابد ای گل ؛ تو شیرینی، تو دلداری
(نپنــدارم کـه سعـدی را بیـازاری و بگــذاری)
(که بعـد از سایه ی لطفـت ندارد در جهـان جایی)
چــه بیمـی گـر شبـی دل از غـم یـارش نیاساید؟
هرآنـچـه دوست بگـزیند، هـرآنـچـه دوست فرماید
به راه عشـق یـاران تا ابـد مهــر و وفــا بایـد
(مـن آن خـاک وفــادارم کـه از مـن بوی مهـر آید)
(وگـر بـادم بـرد چـون خـاک هر جزوی به اقصایی)



