تبليغاتX
همايون صبا(سروده های عزیز اله منتقمی)
شعر
تصویر
+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 1:44  توسط عزيز اله منتقمي  | 

هدف هنر، مانند هدف زندگی فقط آزادی و ترقی است.

(بتهون - Beethoven)

 

هنر، باعث تحریک احساسات و هدف آن نیز انتقال احوال نفسانی

و عواطف انسانی است. (تولستوی – Tolstoi   )

 

اخلاق باید بر هنر حاکم باشد. (کانت – kant  )

 

خدایا «هنر» چقدر بلند و «عمر» چه اندازه کوتاه است. 

(گوته – Goethe  )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 1:4  توسط عزيز اله منتقمي  | 

شاید این سروده کمی متفاوت تر از سایر شعرهایی باشد که

در پستهای قبلی در وبلاگ قرار داده ام.

امیدوارم سروده هایم دیدگان پرمهرتان را نیازارد...

 

حـوّا    (ترانه)

بگو باور کنم یا نه

که دل اینجا گرفتاره

چرا اون چشمای سبزت

هوای گریه باز داره؟

 

خدا میدونه - باور کن-

زمین آهسته می میره

برای اون بهشت سبز

دلم هر لحظه می گیره

 

بیا حـوّای خوب من

به شهر قصه برگردیم

چرا حرفاشو بیهوده

شنیدیم، باورش کردیم!!

 

چرا اینجا شبای اون

همیشه سرد و تاریکه؟

نمیذارن بشیم عاشق

همیشه غصه نزدیکه

 

بیا حـوّای شهر عشق

به آغوش تو برگردم

دلم از این زمین خونه

که من پر رنج و پر دردم

 

بیا با بال شعر و مهر

بگیریم پـر ازین دنیا

نترس ای مهربون من

خدا داره هوای ما.

 

سروده عزیز اله منتقمی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 1:5  توسط عزيز اله منتقمي  | 

برگ پاییزی 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 2:56  توسط عزيز اله منتقمي  | 

مرا با قهر می دارد غمین آن سرو آزادم

گهی با خنده ای شیرین چو باده می کند شادم

 

گهی با فتنه در چاهم کند آن شوخ چشم- اما،

گهی از مهربانی می رسد زودی به فریادم !

 

چو مجنون سوی صحرا در فغان از هجر آن لیلی

ز شیرین ماتمی در دل به کوهستان چو فرهادم

 

نیَم خورشید در عالم که تابم روز و شب بر تو،

من همچو شمع لرزانی که در چنگال این بادم

 

مرا آخر چه جای بوستان و گل؟  « ببخشایم-

اگر دیوانه وار از عاشقی این نغمه سردادم »

 

سروده عزیز اله منتقمی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 2:38  توسط عزيز اله منتقمي  | 

دلم را بود از آن پیمان گسل امید یاری ها

به نومیدی کشید آخر همه امیدواری ها

 

رقیبان را ز وصل خویش تا کی معتبر سازی

مکن جانا که هست این موجب بی اعتباری ها

 

به اغیار از تو این گرم اختلاطی ها که من دیدم

عجب نبود اگر چون شمع دارم اشکباری ها

 

به صد خواری مرا کشتی وفاداری همین باشد

نکردی هیچ تقصیر، از تو دارم شرمساری ها

 

شب غم کشت ما را یاد باد آن روز خوش (وحشی)

که می کرد از طریق مهر ما را غمگساری ها

 

** وحشی بافقی**

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 1:44  توسط عزيز اله منتقمي  | 

/8/88  تنکابن

سروده عزیز اله منتقمی

 

 

بیـا  ای  مهـربـان  آخـر  تــو  نـور  دیـده ی  مـایی

بــود چشمـم بـه در هــر شب  کـه از راه  وفا آیی

که هـر جـا بنگرم در دیده ام،  ای دوست،  پیدایی

(نـه تنهـا  من گـرفتـارم  بــه  دام  زلـف  زیبــایی)

(که هـر کس بـا دلارامـی سری دارند و سودایی)

 

هزاران اشک و ماتم هر شبی در چشم من باشد

شـرار و شعله سـوزنده،  جـدا جـان از  بـدن باشد

بیـا ای گـل که  صـد ناز انـدر آن  اندام و  تن باشد

(قریـن  یـار   زیـبا   را   چـه  پــروای  چمن باشد)       

(هـزاران  سـرو  بستـانـی  فــدای  سـرو بالایـی)

 

ملامـت گویـدم  آن کـس کـه دارد مونسـی در بــر

نـدارد حـرف عشـق و  عاشقــی را  جمـله  او باور

چــرا در گـوش او خــوانـم ز راز  عاشقــی  یکـسر!

(مـرا  نسبـت بـه شـیدایی کـنـد  مـاه  پـری پیـکر)

(تو دل با خـویشتن داری، چه دانی حال شیدایی)

 

به کـوی یـار و دلبـر،  دل شـود از طعـنـه ها ایمـن

نه دیگـر حیـله ی خـویشان و نـه صد کینه دشمن

ندانـی مدعــی  هـرگز تــو  حـال روز و شــام مـن

(همی دانم که فریادم به گوشت می رسد لیکن)

(چـه غم  آسـوده  خاطـر  را  ز حـال  ناشکیـبایی)

 

مـن آن  زیبـای را از شـوق سر تـا پا همـی بوسم

من آن ماه درخشان در بغل شب ها همـی بوسم

که پنهانـی  زنـم صد بوسـه  و  پیـدا همـی بوسم

(عجـب دارنـد یارانـم  که دستـش را همـی بوسم)

(ندیـدستنـد مسکـینان  ســری  افتــاده  در پـایی)

 

اگـر  آن یـار  مـی دارد  دمـی  قلـب  مــرا  غمگین

نـدارم شـکـوه ای زیرا که عاشق را غم است آیین

به پیش دوست می باید که بر امرش کنی تمکین

(اگـر فـرهاد را حـاصـل  نشـد  پیـونــد  بـا شیرین)

(نـه آخـر  جـان  شیـرینـش  بر آمــد در تمـنــایـی)

 

بـه راه عاشقـی هـر چنـد صـد رنـج  و  خـطـر دارد

خـوش ست آن تیـر کز چشمی بسـوی سینه می بارد

که دل خواهـان آن یاری ست بر لـب بوسه میکارد

(خـرد با عشـق می کوشد که وی را در کمند آرد)

(ولیکـن   بـر  نمــی آیـد  ضعـیفـی  بـا  تـوانـایــی)

 

مـرا عشقـی  بـود  در دل  بـه وصــل یـار  انجــامد

همان عشقـی که دل شـور و شکـوه زندگی نامد

چه بیمی گر دمی رنجی به پیش چشم دل آمد!!       

(مـرا وقـتی ز نزدیکــان مـلامـت سخـت مـی آمد)

(نـترسـم دیـگـر از بـاران کـه افـتـادم بــه دریایـی)

 

تویـی چـون آفتـاب من، خودت در شام من جا کن

تمــام شـام  تـاریـکـم ،  تـمـــام  روز  ،  زیــبـا کن

من  گمـگشته را  بـازم در  ایـن  ویـرانـه  پـیدا کن

(تو خواهی خشم بر ماگیر وخواهی چشـم برما کن)

(که ما را بـا کسی دیگر نمانده است از تو پروایی)

 

نگـو ای جـان کـه با مـا قصـد جور و این جفـا داری

(صبــا) را بشکنـی  سینــه،  دل تنگـش  بیـازاری

که مـا را تــا ابد ای  گل ؛  تو شیرینی،  تو دلداری

(نپنــدارم   کـه  سعـدی  را  بیـازاری و  بگــذاری)

(که بعـد از سایه ی لطفـت ندارد در جهـان جایی)

 

چــه بیمـی گـر شبـی دل از غـم یـارش نیاساید؟

هرآنـچـه دوست بگـزیند، هـرآنـچـه دوست فرماید

به  راه  عشـق  یـاران  تا  ابـد مهــر  و  وفــا  بایـد

(مـن آن خـاک وفــادارم کـه  از مـن بوی مهـر آید)

(وگـر بـادم بـرد چـون خـاک هر جزوی به اقصایی) 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:15  توسط عزيز اله منتقمي  | 

گویند کسان بهشت با حور خوش است

مـن می گویـم که آب انگور خوش است

 

این نقـد بگیر و دست از آن نسیـه بــدار

کآواز دهـل شنیـدن  از دور خوش است

 

**

 

مـن  بـی  مـی  نـاب  زیسـتن  نتـوانـم

بــی  بــاده  کـشـیـد  بـار  تــن نتـوانـم

 

مـن بنـده آن دمــم کـه سـاقـی گویـد:

یـک  جــام  دگـر  بگیـر  و  مــن نتـوانـم

 

- رباعیات خیام  -

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:14  توسط عزيز اله منتقمي  | 

 

فـقیـران را ،  فـقیـران را

که سر بر خشت سردی می نهند هر شب

به کابوسی،به اندوهی

گـرفـتـار  سیــاهــی  مـی شونــد هر شب

 

نگو این قصه را ای جان نمی دانی

نگـو  رنج و  عــذاب  آن نمی دانی

 

چرا خاموش از این دردی؟

چرا  دلســرد ِ دلسـردی؟

به دنبـال چـه می گردی؟

 

ترا این دین و ایمان و ؛

ترا  ایـن  قبلـه و  بـاور

به حال این ضعیفان و

به رنـگ  رویشان بنگر

 

که بس سخت است و دشوار اینچنین آزار و ویرانی

نگو این قصه را ای جان نمی دانی

نگـو  رنج و  عــذاب  آن نمی دانی

 

پـریشانــم ،  پـریشـانـم

در این عالم  نمــی مانم

رهایم کن از ایــن مـاتـم

که مرغی خسته را مانم

عزیز اله منتقمی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:12  توسط عزيز اله منتقمي  | 

همواره سخت باشد و

همواره دردناک.

فرق میان نگاه ما:

 

دریای شوق می شود آن چشم های تو

وقتی که دست پاک تو از دست های من،

                                       - دور می گردد.

 

اما در این غروب و نفس های سخت و تار

اندوه بی شمار

چشمم میان اشک و خون فراوان،

                             - کور می گردد!!

 

یعنی غروب من.

یعنی خزان مهر و فروپاشی و هلاک

همواره سخت باشد و

همواره دردناک.

 

سروده عزیز اله منتقمی – تنکابن

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:24  توسط عزيز اله منتقمي  |