
یک غزل چاپ شده ؛ تقدیم شما
این دل هوای شاعر تبریز کرده باز
آری هوای شعر دل انگیز کرده باز
بازم بهانه اش به غزل میل می کند-
این دل که یاد شاهد تبریز کرده باز.
یاد نگاه دلبر و لبخندۀ نگار
مهر و فسون آن بت خونریز کرده باز
آرَد نسیم؛ نکهت گلزار شهریار
شهر دلم چه پاک و دلاویز کرده باز
"دارم هوای صحبت یاران رفته را "
صبرم به سر رسیده و لبریز کرده باز
بعد از تو؛ آن غزال سیه چشم شور و شر
از این سرای غمزده پرهیز کرده است
در من غروب شعر ببین، ای طلوع مهر
طبعم به سوی دوزخ غم، خیز کرده باز
طبعت روان و پاک چو تسنیم در بهشت
طبع مرا، سرود تو تشحیذ کرده باز
ای شعر زندگی؛ نظری کن که هجر تو
شعر (صبا) به غربت پاییز کرده باز.
عزیزاله منتقمی - تنکابن
۱۳۹۱
ای زخم کهنه؛
به جا مانده سال ها.
ای بغض سرد،
و ای آه ...
ای آه سینه سوز –
نت های تلخ زندگی ام را چه بیم مرگ؟
واین سینۀ دریده و غمدیدۀ مرا
چه پروای رنج نو ؟!
ای زندگی
تو فریاد من شنو...
عزیزاله منتقمی
دارم هـوای صحبـت یــاران رفتــه را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانی ام
پروای پنج روز جهان کی کنم،کـه عشق
داده نـویـد زنـدگـی جــاودانــی ام
محمدحسین شهریار
در این بهار
یادش سبز باد.


من اگر تنهای تنهایم، تو با من یار باش
ای رفیق نیمه راهم؛ لحظه ای غمخوار باش!
گرچه کم بودم به چشمت لیک ای معشوق پاک-
دستِ کم در پیش چشم عاشقت بسیار باش.
خوب های زندگی تا بوده بی مانند بود
ای تو بی مانند من، آن یار بی تکرار باش
از تبار آن سیه چشمان و طنّازان شرق.
لکن ای معشوقه دور از محنت و آزار باش.
هیچ عجب نبوَد که امروز گر خطایی سر زند
ای دلا هشدار! در این خامشی بیدار باش
گاه می گیرد غمت از چشم من آرام و خواب
در سما آوای صور و نغمۀ (بیدار باش!)
ای رفیق لحظه ها و ای شریک زندگی
تا ابد چون یار ما و همنشین غار باش.
عزیزاله منتقمی – تنکابن
از تاخیر طولانی در ارسال پست پوزش میخواهم.
به زودی با چند شعر جدید به روزم...
.jpg)
زندگی را با شادی و غمگینی فصل هایش تفسیر می کرد...
و نمی دانست روزی که می رود قرعه به نام کدام فصل می افتد؟
شاید باز هم نمی خواست باور کند که
سال هاست فصل های زندگی اش تمام شده اند!
پاییز رفت و باز جاده لحظه ها
بی عبور ماند...
و باز شبی به وسعت احساس
نغمه با هم بودن سر داد.
یلدا مبارک
دلم را شکستی و دردم فزودی
در باغ حسرت به رویم گشودی
چه بودم به چشم تو، موری و خاری
ندانم ولی تو چه کردی؛ چه بودی ؟
به چشم تو نوری که دل می رباید
به نازی و رازی دلم را ربودی.
□
تو را با هزاران ستاره سرودم
مرا در میان شررها سرودی
تو را همچو پروانه در دامن گل،
ولیکن... گذر کردی از من به زودی
کشیدم تو را سبز بر شاخ هستی
کنار درختی و بر زنده رودی
چه شد حاصل از این همه کوشش من؟
فرو شد به چشمم همه گرد و دودی
به امید آن که طلوعی ببینم ...
بجز این غروبم، چه سویی، چه سودی؟
پاییز ۹۰
سروده عزیزاله منتقمی